گاهی برای ماندن باید رفت
سلام دوستان گلم ![]()
اومدم برا یه خداحافظی کوتاه ، دارم میرم
برا یه مدت کوتاه شاید 2 یا 3ماه دیگه برگردم ،خوشحال شدید نه
؟!!خوشحال نباشید چون اگه تونستم دست از سرتون بر نمی دارم و بهتون هد می زنم
(باید مراقبتون باشم تا دست ازپا خطا نکنین نمیشه که گاهی نظارت نکنم میشه
؟!!!).
هنوز نرفتم دلتنگم شدین
؟!! منم دلم براتون خیلی تنگ می شه . دلم براتون میشه اندازه ی یه نقطه ی کوچولووووووووووووو نه نقطه بزرگه ،میشه اندازه ی نه اصلا دلتنگیم اندازه نداره .![]()
لابد می گید چراااااااااا داری میری؟ اتفاقی افتاده؟ مشکلی پیش اومده ؟
نه اصلا هیچ خبری نیست و حالم از هر روز دیگه خوبتره ، فقط باید برم مرخصی تا به درسام برسم (تو این مدت غیبت نداشتم باید از غیبتام استفاده کنم)امتحانام نزدیکه و من روی مبارک جزوه ها رو بازم نکردم و تازه کنکورم که دارم ،دیگه هیچی باید از یه اتاق جم نخورم و کتابارو لقمه لقمه قورت بدم اگه ندم این کاتی
با زور به خوردم میده.
اگه عمری باشه بر می گردم ، بر می گردم اول به خاطر شماها و بعدشم به خاطر این وبلاگم
نسبت بهش اهلی شدم و هر چیزی رو که اهلی کنی نسبت بهش مسئول می شی و من مسئول این وبلاگم(دلم برات می تنگه) هستم.![]()
شاید وبلاگم بعد اومدن تغییر کرد شاید مثله همیشه بود هیچی معلوم نیست ![]()
شایدم ............
(نه نرو
، تو هم مثه من طاقت نمیاری نرو.... بری جوابه روزاتو کی می ده آخه بی جواب می مونه .............)
دوستای گلم وبلاگ نازنینم دلم براتون می تنگه ![]()
![]()
دوستای گلم دوستون دارم چه وقتایی که بیادتونم و چه وقتایی که به یادتون نباشم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط سميه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان گلم![]()
امروز در باره ی این دوشنبه براتون مینویسم از اتفاقی که افتاد. می دونم که خیلی تاسف باره ولی باید بنویسم.![]()
امروز دوشنبه است ساعت 6:5 صدای زنگ رو شنیدم ولی طبق معمول خفه اش کردمو خوابیدم یک ربع بعدش خودم بیدار شدم آخه کارورزی داشتم وباید آماده می شدم که برم مدرسه.
تو راه با دوستان می نالیدیم که آخه چرا باید بریم کارورزی اینهمه تدریس معلمارو دیدیم بابا خفه شدیم دیگه بسه مونه تا خودمون نریم سر کلاسا که فایده ای نداره . با خودمون گفتیم اشکالی نداره آخرین جلسه است امروزم که بریم دیگه تمومه تازه قرار نیست که همه ی ساعتو اونجا باشیم زنگ دومشون که خورد بر می گردیم.(بازم دودره بازی)
رسیدیم مدرسه .زنگشون خورده بود منو یکی از دوستام کلاس سوم رفتیم و اونجا از سر بیکاری جبر می خوندیم بچه ها شلوغی می کردن معلمشون احتمال داشت که سر جلسه امتحان پایانی نباشه و دانش آموزا هم که اصرار داشتن که خانم بیایین اگه نیایین ما چی کار کنیم و از این حرفا.......... ما سرگرم حل کردن یه مسئله جبر بودیم ،در این حین یکی از بچه ها برگشتو گفت وای چقد درس اینا سخته و ما چه درسای آسونی می خونیم.
با معلم سر اومدنش هنوزم بحث بود . معلم نصیحتشون می کرد که:بچه ها درس بخونید 2 هفته بیشتر نمونده و باید این 2 هفته حسابی بخونید و .......... . یکی از بچه به دوستاش می گفت که :من که می خوام ریاضی بیفتم ، بچه ها دعواش کردن که :مگه دیونه ای و.... . دختره می دونید چه جوابی داد ، یه دختر سوم راهنمایی که نمی دونست زندگی واقعا چیه می گفت که: اگه درسام قبول نشم منو شوهر می دن و درس چیه و از این حرفا ، به حالشون تاسف خوردم به فکراشون ، ما تو اون دوره به چی فکر می کردیم اینا به چی؟!!!!!!!!![]()
خانم کاشانی(معلمشون) اومد و از ما خواست که برگه تصحیح کنیم ما هم که چاره ای نداشتیم قبول کردیم. زنگ تفریحم با همون برگه ها سرگرم بودیم.و چه نمره هایم که نگرفته بودن . همه 5،3،6، 16و... .
زنگ کلاس که خورد همه ی معلما رفتن سر کلاساشون.ما تو دفتر نشسته بودیم که مدیر با یکی از دانش آموزان وارد شد . به معاون گفت که: این دانش آموز هم مثه دانش آموزان دیروزی!!! روی دستش با چاقو اسم دوست پسرشو هک کرده ، اینو که گفت من یه جوری شدم خیلی خیلی ناراحت شدم و وحشتناک حالم بهم خورد . مدیر گفت که چون دیروزی ها بخشیده شدن مجبوریم اینم ببخشیم!!!!!!! و چون کار داشت رفت. دانش آموز مانده بود و معاون . معاون اعصابش خورد بود و حقم داشت . دانش آموزو نصیحت کرد و خطرات کارشونو گوش زد کرد. از دانش آموز پرسید که کی این کارو براتون می کنه و اون گفت که: یکی از بچه های مدرسه پول می گیره و برا بچه ها این کارو می کنه اونم با یه تیغ یا چاقو فقط یکی برای همه . فک کنید چه دردی داره و چه بیماریهای هم که ممکنه بگیرن . واقعا این آدما تو ذهنشون به چی فکر می کنن؟؟؟ واقعا چرا این کارارو می کنن؟؟ من و دوستام باورمون نمی شد و حتی تو ذهنمونم نیومده بود که دانش آموزای راهنمایی این کارارو بکنن آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوست داشتم پاشم و یک کشیده ی محکم بخوابونم تو گوش دختره.
این یک مورد بود و چند لحظه ی بعد یکی بدتر از این مورد اومد تو دفتر. دختره بی فکر و.... نه تنها اسم دوست پسرشو رو دستش نوشته بود بلکه چون شنیده بود دستا رو قراره نگاه کنن با سیگار روی زخمشو سوزانده بود فک کنید با سیگار وای!!!!!!!!! فکرشم دردناکه . بعد روی اونو غلط گیر زده بود که مثلا مشخص نشه.
معاون می گفت که تو رو باید به اداره معرفی کنیم تا به مشاور معرفی بشی واقعا این دانش آموزان احتیاج به یک مشاوره تخصصی داشتن.
دختره با کمال پر رویی می گفت که:این کارو نکنید ،آخه این مورد که ماله امسال نیست و........
من انگار خودم نبودم و نمی تونستم این واقعیتارو قبول کنم و فقط می تونم بگم که فقط تاسف خوردم و تاسف خوردم............
دوره ی ما هر چی بود با تمام بدیاش بهترین بود.
اتفاقای دیگریم افتاد که حس نوشتنش نیست شاید یه روزی نوشتم.![]()
نوشته شده توسط سميه در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت
دوستان من تا آخرش بخونید پشیمون نمیشید (ببخشید که طولانی شد )
خیلی وقت پیش(زیادم نگذشته ها
) کاتالیا جوون منو به یه بازی دعوت کرد که خودشم قبلا دعوت شده بود، قرار شد که این بار با یه ضرب المثل به آپم . منم بعد عمری دست به قلم شدم (ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است). با این ضرب المثل (شاید بگید این که ضرب المثل نیست ولی تو خانواده ی ما شده یه ضرب المثل) آپ می کنم:
حتی آفتاب نیز بر نیاید اگر بر ماش منتی باشد
یا این یکی به هردو می خوره متنم : منتلی آش آجه بولار زهر دن(ترکمنیه)
اوضاع از این قراره که ما تو خوابگاهمون سماور نداریم
حتی اجاق گازم نداریم و اجازه هم نداریم که بیاریم (شرایط خاصی داره) و وقتِ شام فلاکس به دست میریم تا آب جوش(به آب یخ شبیه تره
) بیاریم. که من صد بار یه بارم این کارو نمی کنم ،نه تنها من بلکه هم اتاقیای دیگمم هم یکی از یکی دیگه بدتریم(هیچ وقت یادمون نمی افته که فلاکس باید ببریم،مگه چی بشه ببریم
، بازم به مریم که گاه گاهی ماروپیش فک و فامیل رو سفید می کنه). نتیجه اینکه تو اتاقِ مقدس
(اتاق دوستای صمیمیمون)تلب می شم (هر شب).
هر از شبی با لیوان مراحمشون می شم (شبای دیگه بدون لیوان) {چرا فکر کردید
فقط به خاطر چایی میرم،از شما انتظار نمی رفت، خوب دوستامن هر روز نبینمشون که می میرم،نیست که خیلی مهربونم
} وقتی با لیوان می رم، حنیفه یه نگاه
معناداری به من می کنه (حالا هر کی می تونه برا خودش یه تفسیری داشته باشه ،آزادی اندیشه دارین) و می گه که لابد بازم چایی می خوای ، من با کمال پر رویی یه چیزیم طلبکار می شمو می گم که حالا یه آب جوش که این همه منت گذاشتن نداره و در حین اینکه نگاه معناداره حنیفه رو به دوش می کشم می گم : حتی آفتاب نیز بر نیاید اگر بر ماش منتی باشد و جوابِ حنیفه: باز این حرفای قلمه زد . با همه ی این تمجید ها و تعریف ها من از رو نمی رم و با کمال آرامش و بدون هیچ دلخوری چای را نوش جان می کنم (از ناراحتی که آب جوش گیرم نمیاد مجبورم بعضی حرف هارو نادیده بگیرم و به رووووووو خودم نیارم ).و من اکثرا مراحمشون میشم (به غیر وقتایی که برا بگو بخند اونجا می رم ) و اونا هم عادت کردن و من اگه برا نوشیدن چایی پیششون نرم تعجب می کنن(فک کنم چاییشون بدون من و گاهی مریم صفایی نداره می تونید از خودشون بپرسید
).
یه روز یادمه اراده کردم که آبجوش بیارم، بشقاب و فلاکس برداشتم و رفتم اتاق ِ مقدس تا با دوستان برم سلف . می دونیین چی شد ؟!! تو راه سلف یادم اومد که فلاکسو جا گذاشتم. می بینید اصلا به من نیومده آب جوش بیارم (ولی همین که اراده کردم خیلیه ها مهم نفس عمله ، بد می گم؟) و همون با منت خوردن هر چند تلخه ولی شیرینی خاصی داره
( البته تلخیم نداره چون منت دوستام که می دونم منت نیست رحمته و بچه ها عادت دارن سر به سر من بذارن و می دونن که من اهله شوخیم و از این حرفا ...).
چند شب پیش چه بحثی
روی این آب جوش بود که باید بودید و می دید. من و حنیفه با هم نشسته بودیم که هر کی یه چیزی می گفت و من و حنیفه و هادیه فقط می خندیدم.![]()
سمیه(من نه آ ) طبق معمول می گفت که من همیشه آب جوش میارم ولی به خودم چیزی نمی رسه
و مریمو محکوم می کرد(نیست که آخر شب میاد اتاق ، بچمون درس خونه،چیزی براش نمی مونه)بیچاره حق داره گله کنه اون همه زحمت می کشه ولی آخرش چی ، تا آخر شب از فلاسک ها قطره ام نمی چکه
(در این مواقع یه چیزی می گن ولی یادم نیست
).
همش به مریم گیر میدادن که چی : تو زیاد چایی می خوری ولی آب جوش نمیاری و... و مریم در جواب آنها: من نمیارم؟!! من؟ !من که هرشب فلاسک دستمه ولی فلانی تو نمیاری و فلانی : خوب تو فلاکس منو می بری و من حقی به گردن فلاکسم دارم و..... . خلاصه هی سر هم غر می زدن و ما می خندیدم به حرفای اونا ولی واقعا دیدنی بود. هایدی
که در بین من و حنیفه بود می گفت: ادامه بدین ،همین بحثاست که زندگی خوابگاهی رو شیرین می کنه و هی مزه می پروند .
خلاصه اون شب منت بارونی بود.
حالا دعوتاسیون
مدعوین گرام:![]()
1- زهرا کوچولو جونی (اینقد نگو هیش کی منو دوست نداره)
2- موسی جووون(شاید فرجی بشه و آپ کنه)
3- عیسی جووون(می دونم که درس داری ازت توقعی نمیره)
4-امیر جوون
5- گ ی ل د ا ی عزیز
6- و همه ی دوستای من (خیلی خوشحالم می کنید اگه شرکت کنید) و همه ی کسایی که به کلبه ام قدمی می گذارند.





هر کسی بداند که می تواند معلم خوبی شود و معلم نشود خیانت کرده است. (دکتر شریعتی)
معلمی یعنی پیمودن فاصله ی بین درد و عشق،که از مسیر دانایی می گذرد ای مظهر عشق روزت مبارک.
معلمی آمیزه ای است ازعشق و هنر.
عاشق هنرمند { پدر و مادرم ، معلمینم،خواهر و برادرم (زهره و موسی) ، اساتیدم ، و دوستای گلم (مخصوصا دانشجو معلمین گل گلاب که امسال خیلی در حقتون نامردی شد
) } روزتون مبارک.
دوستای گلم روزتون مبارک.![]()
![]()
نوشته شده توسط سميه در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی دوستای گل و گلاب خودم
، ممنون از این همه لطف و مهربونی ، این بار خیلی زحمتتون دادم(گاهی اوقات تنوع لازمه دیگه نه
) بازم ممنون که تنهام نذاشتین![]()
یه دنیا تشکر خیلی زحمت کشیدین (ما که راضی نبودیم........) یه دنیا مهربونی تقدیم همتون
حالا نوبتی ام باشه نوبت نوشته های شماست نوبت حرفای شماست ببخشید
نوشته هاتونو به ترتیب اومدنتون می ذارم (پارتی بی پارتی).راستی اینم بگم که همه ی کامنتاو رو نذاشتم خیلی خیلی ببخشیدا آخه خیلی زیاد می شد یکم گلچینیگا![]()
اولیش داداش شیر علی گل گلاب (اولش کاتالیا جون بود که بعدا متنشو گذاشت)
اگر ايران بجز ويران سرا نيست
من اين ويران سرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است
من اين افسانه ها را دوست دارم
نواي ناي ما گر جانگدازست
من اين ناي و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوايش دلنشين نيست
من اين آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهاي خشكش
من اين فرسوده پا را دوست دارم
من اين دلكش زمين را مي پرستم
من اين روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ايراني رَوَد زور
من اين زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد اگر پاك
من اي مردم شما را دوست دارم
**************************
چيزها ديدم در روي زمين :
كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .
قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .
ظهر در سفره ي آنان نان بود ، سبزي بود ، دوري شبنم بود ،
كاسه ي داغ محبت بود .
من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوسته ي خربزه مي برد نماز
بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد.
در چرا گاه « نصيحت » گاوي ديدم سير.
شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : « شما »
من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار .
موزه اي ديدم ، دور از سبزه ،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سؤال.
قاطري ديدم بارش « انشا »
اشتري ديدم بارش سبد خالي « پند و امثال » .
عارفي ديدم بارش « تنناها ياهو».
من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم ، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد .
و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه ي آن پيدا بود :
كاكل پوپك ،
خالهاي پر پروانه ،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه ي تنهايي .
خواهش روشن يك گنجشك ، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد .
و بلوغ خورشيد .
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح .
پله هايي كه به گلخانه ي شهوت مي رفت .
پله هايي كه به سردابه ي الكل مي رفت .
پله هايي كه به بام اشراق
پله هايي به سكوي تجلي مي رفت.
کاتالیا جون گل خواهرم گل مادرم
بعد از مرگم بيا زيبا نگارم - بيا با جمع خوبان بر سر مزارم
سرت را خم کن ببوس سنگ مزارم - که من در زير خاک چشم انتظارم
***********
یاد ایل لارده مسافرلیق چکاندان خور لاسه ده ایل یخشی
آقا حمید:
لبخند بهانه ایست برای زنده بودن لحظه هایت سرشار از این بهانه
آقا امید:
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غم های دلت را بشویم .
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت به رویت بگسترانم.
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم وغنچه بسته لبانت را بگشایم.
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پرمی گشودم وتا دور دست ها در کنارت پرواز می کردم.
وای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو می شدم.
آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم
ولی افسوس...
افسوس
-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-/-*/
مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوستت دارم
مهم نیست فردا کجایی مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم
مهم نیست تا ابد با هم باشیم مهم اینه که تا ابد دوستت دارم
مهم نیست قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم
-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/
من سكوت خويش را گم كرده ام !
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من ، كه خود افسانه مي پرداختم ،
عاقبت افسانه مردم شدم !
اي سكوت ، اي مادر فريادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،
چون شراب كهنه ، شعرم تازه بود .
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت ، اي مادر فريادها !
گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من ؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
آق مرتضی:
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد چرا بند تومانت را نمی بندی
این اولین حرف دلم!!!!!!!!!!!!
-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-/-*/-*/-*/-*/-*
آدمی تا به راه خویش است،هیچ است و فقیر
در توکل به مطلق می رسد و در عشق لایتناهی،نا متناهی می شود.
-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-/-*/-*/-*/-*/-*
عزیزترین و گران ترین ثروتی که می توان بدست آورد
محبوب بودن و محبتی زاده ی ایمان
-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-/-*/-*/-*/-*/-*
و این هم جمله ی پایانی
من از هیچ کس گله ای ندارم،از هیچ کس توقعی ندارم
اگر کسی جانم را از من بگیرد،قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد
تمام عمر آزارم دهد،آتشم بزند،هر کاری کند،صبر می کنم
از او ناراضی نخواهم بود،او را بد نخواهم دانست،به او بد نخواهم گفت
می دانم که انسان ها،دلها،اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه های دست تقدیرند
آقا امیر:
شب بود و شمع بود و من بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت و من ماندم وغم
...
آرش خان:
لطیف ترین کلمه لبخند است آن را حفظ کن
زیباترین کلمه راستی است با آن رو راست باش
دوستانه ترین کلمه رفاقت است از آن سو استفاده نکن
-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-/-*/-*/-*/-*/-*
عشق يعني تا ابد آبي شدن
عشق يعني لحظه اي باراني و
لحظه اي شفاف و مهتابي شدن
عشق يعني لذت يك آرزو
عشق يعني هديه اي از آسمان
زهره خانوم:
از طوفان غم مترس.طوفان ميهمان درياست...
قدري مقاومت كن. پارو بزن و تلاش كن...
طوفان رفتني ست
چه سعادتمند كساني كه طوفان دريا را تحمل ميكنند
و فردا به تماشاي خورشيد ظفر و پيروزي مي نشينند.
آري...
به شرط اينكه صبور باشيم و مقاوم
انسان ابله:
روزگار مرگ انسانیت است
آقا عادل:
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم که دگر باره از این گونه خطاها نکنم
بوسه دادی و چو برخواست لبم از لب تو،توبه کردم که دگر توبه ی بی جا نکنم
موسی جون خودم:
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
تولدت مبارک آجولی عزیزم
سمیه جووون:(من نیستما یکی دیگست)
زندگي را دوست دارم با تمام بد بياريش...
عاشقي را دوست دارم با تمام بي قراريش...
من ميخوام اشكا بفهمن وقتي از چشام مي ريزه..
تنهايي گر چه گشنده است واسه من خيلي عزيزه
-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*
نون عشقو مي خورم .....
منت نون وا ندارم..
سينه سوخته عاشقم باكسي دعوا ندارم....
تو دنيايي كه گرگو بره گي تو ذاتشه......
من مي خوام خودم باشم با هيچ كي كاري ندارم...
زنده بودم نمي خوام ...زندگي قاموس منه...
فقط و فقط دو رنگي تنها كابوس منه.....
گر چه خاكم ز پا...اما غرورم اسمون...
مشكي رنگ عشقمه....ترانه ققنوس منه.....
از دایی احمدم به خاطر لطفی که به من دارن ممنون منم دوستون دارم
از پوپی عزیز ،بی ستاره، مریم عزیز ، گ ی ل دا جوون ، بهنام عزیز ، آقا قاسم و خبیس نیز خیلی خیلی ممنون همین که سر زدن خیلیه (خوشحال تر می شدم اگه متنی یا حرفی می ذاشتین)
جای خیلیا خالی بود مثه فیلسوف کوچیکه ، زهرا کوچولو ، عارف عزیز.نازنین جون ، باسط جون ، عیسی جوون(پویا لیزارد) ، فرشاد عزیز و و ...... لابد کار داشتن لابد .
دنیا دنیا محبت دنیا دنیا مهربونی دنیا دنیا رفاقت و..... تقدیم همتون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پست بعدی من با یه ضرب المثل قراره آپ شه (توی بازی کاتالیا جووون که نمی شه شرکت نکرد می شه
)
نوشته شده توسط سميه در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت
هر چه می خواهد
دل تنگت بگو
.............![]()

این بار من نمی خوام بنویسم از شما می خوام
که این پستو
کامل کنین(جای نقطه چینارو پر کنین
). این همه من پست گذاشتم
حالا نوبتیم باشه نوبت شماست
..................
دیر زمانیست که سکوت کرده ای !
عاشق طوفان پس از این آرامشم
چیزی بنویس
حرفی بزن
این بار نپرس،تو بگو
"چه خبر؟!"![]()
نوشته شده توسط سميه در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 18:7 موضوع حرفهایی از دلتنگی | لینک ثابت
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلندای کاج خشک کوچه بن بست!!!!!
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!!!!!
احمد شاملو
نوشته شده توسط سميه در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
هورا بالاخره وبلاگم یه ساله شد
تولد تولد تولدت م ب ا رک

امروز یه ساله شدی چه زود گذشت.یادمه چه شور و ذوقی داشتم وقتی
می خواستم که به تو زندگی بدم و تو نیز رنگ بودنو احساس کنی و تو
حرفهای من باشی و تو جزوی از من باشی. تولدت مبارک![]()
ممنونم از داداش لیزارد که اگه اون نبود الان منم اینجا در بین شماها نبودم.
خیلیا در این یه سال به تو و به من سر زدن رد پایی از خودشون به جا
گذاشتن و رفتن ممنون از حضور سبزتون( به قول فیلسوف کوچیکه:حضور
گرینتون) . خیلیا موندگار شدن و کلبه ی کوچیکه منو قاصدک بارون کردن
ممنونم از همه تون ایشالله که هم خودتون و هم وبلاگاتون سالیان سال
زنده باشین
: کاتالیا جون ، عیسی جون ، داداش شیر علی جون (تولدت
مبارک)، زهرا کوچولو،ثریا جون ، موسی جون ، عارف عزیز، نازنین
جون ،مایسا حون(تولدت مبارک)،علی ،مرتضی،فرشاد و.... همتون گلی اید
و همتون بزرگوار .![]()
قاصدک های مهربون همتونو دوست دارم![]()
همگی با هم فوت می کنیم 
خوشحالم از این که یک سال با شما زندگی کردم و خوشحال تر می شم
اگه بتونم برا همیشه دوست خوبی براتون باشم.تا وقتی زنده ام سعی
می کنم وبلاگمم زنده نگه دارم البته با کمک شما. (هم اکنون نیازمند یاری
سبزتان هستم
)

برای همیشه بر این ساحل قدم می زنم.
میان ماسه ها و کف ها
مد دریا آثار پایم را محو خواهد کرد و باد، کف دریا را از بین خواهد برد.
اما دریا و ساحل تا ابد جاودانه باقی خواهد ماند.(جبران خلیل جبران)
نوشته شده توسط سميه در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت
اگر زمستان بگوید:بهاردر قلب من است،چه کسی زمستان را باور می کند؟
در هر نقطه ای عشقی نهفته است.
جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط سميه در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هر وقت كودكي متولد مي شود نشان دهنده ي اين است كه خداوند از انسان نااميد نشده است.
××××××××××
فقط در پاسخ این پرسش احساس ناتوانی نمودم که : تو کیستی؟(جبران خلیل جبران)
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
بخشش
نیایش
نخستین بهار خلقت
یک دقیقه
تست شخصیت
درس زندگی
تنها
همانی که هستی باش
نوشته های جبران خلیل جبران
حرفهایی از دلتنگی
دوستان
دل با من و من بیدل!
***خوشبختي(کاتالیا جووون)***
خاك را به هنر كيميا كنيم.
***مطالب عالي تفريحي(عيسي جان)***
***حقیقت - انسانيت - موفقیت(موسي جون)***
یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
***دلنوشته هاي فيلسوف كوچك(ثريا و سميه جون)***
****یادداشتهای یک نق نقو(علی)****
****دوست داشتن(حلیمه جوووون)****
##اين انبوه سيب خورها حال آدم را بهم مي زند##
مداد رنگی
..::یادداشت های زهرا کوچولو::..
;;;;;;خلوت تنهایی;;;;;
غریبانه
مذهبي(كلاله)
روز هایی که می گذرد...
سیاهی
**هری پاتر و هاگوارتس(آیدا جووون)**
بید مجنون
جون با حال
مسافر تنها
شاعرانه(فرشاد)
دل پر اميد
**حرف هايي از جنس دلتنگي**
اوهام هفتگي
2 عاشق
منتظر مهدی
"قهقه(مرتضی)"
شما که غریبه نیستید(پارسا)
یک جرعه عشق (یک معلم ریاضی)
بی نام ونشون(نازنین جووون)
..::هر چه دل بگوید (بکله ی عزیز)::..
**لحظه ی ناب(مریم جوووون)**
**زندگی و مکاشفه(سمیه جون)**
در خاموشی,فریادهاست
***تنهایی یک تنها....(امیر جوون)***
شاهزاده ای از ایران
دوستت دارم(فاطمه جون)
پوپی
لاغر مردنی
@دستنوشته های راسکولنیکوف@
پرسش مهر
لی لی حوضک
یادداشت های یک دختر ترشیده
ابلهی که همه چیز می دانست
استامینفن
شاه آمفاکتوس 3
آخرین سامورایی
هاواریاوینار......فریاد عاشق(آخرین سامورایی)
***در خاموشی فریاد هاست(زهره جوون)***
***خاطرات امیر کوچولو(مامانی)***
آهنگ
****ماوی جوون***
پیوندهای روزانه
پر از قالب
گروه ریاضی
تمام روزنامه ها
سازمان آموزش و پرورش تهران
اولين سايت تخصصي رياضي در ايران
یادداشت های روزانه و نکات آموزشی درس ریاضی
تست های ریاضی
همه برای ریاضی ریاضی برای همه و ریاضی
ریاضیات مقدماتی و تخصصی
علوی برای کنکوری ها
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
طراح قالب
POWERED BY