تبليغاتX
زندگي

سفر

سفر را بسیار دوست می دارم

چرا که

سفر گریزی به واقعبت ها و حقیقت هاست

سفر پریدن برای رسیدن به اوج

سفر مثل پرنده ایست  بی آشیان و آزاد

سفر مثل خواب نورانی زیباست

با سفر ، سفر باید کرد

رها باید شد

سختی باید کشید

تا شوی آزاد

تا شوی پخته

...

      

            ۸۶/۸/۳۰

 

 


 

نوشته شده توسط سميه در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت


انسان و ارزشهایش

انسان و ارزشهایش

مجموعه ی آواز ها ، قیل و قال ها ، دعوت ها ، کشش ها ، هوس ها ، که روزمره خودمان را تکه تکه ، قربانی خودمان می کند، و قربانی برداشت ها ، لذت ها ، دشمنی ها ، کینه ها ، حسرت های روزمره ی تکه تکه و قطعه قطعه ، و همه رو به زمین و کوچک کننده و حقیر کننده ی آدمی ، که آدمی را به شکل کارکتر حیوانی چون موش ، خوک ، یا گرگ در می آورد، بدان سبب است که آدم متوجه «آقایی» خود ، سروری خود ، عزت خود، و خدایی بودن خود ، و نمایندگی خدا در زمین داشتن خود ، نیست!

متوجه امکانات و ارزش هایی که در اختیارش هست – که فقط و فقط به او ، به چنین موجودی داده شده – نیست ، به سادگی خودش را خرج می کند، به سادگی خودش را به ذلت می رساند، به سادگی خودش را فدای دیگری می کند ، به سادگی به شکل برده ی دیگری تملق می گوید ! او اصلا متوجه هم نیست که با چند کلمه در ستایش دروغین نسبت به دیگری که به او ایمان راستین ندارد ، همه ی انسان بودنش را فدای چند کلمه کرده ! که در برابرش چه چیز به دست بیاورد؟ هر چه بدست آورد باز ضرر کرده ! برای این آدم اگر آدم دیگری بکشد ، آدم می ماند ، هر چند قاتل ! لیکن آدمی که در مقابل آدم دیگر خم می شود ، یا تملق می گوید ، دیگر آدم نیست ! اما این متوجه نیست ؛ کشتن را ، دزدیدن را ، بد می داند ، اما تملق گفتن را بد نمی داند ! به خاطر این که در این تملق ، در این بردگی نسبت به دیگری ، در خضوع و تقلید نسبت به دیگری ، چیزهایی را از دست می دهد که متوجه «قیمت» آن نیست!

دکتر علی شریعتی

 


 

نوشته شده توسط سميه در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 11:16 موضوع همانی که هستی باش | لینک ثابت


....

 

 

 

همه چیز اگر کمی تیره می نماید...

باز روشن می شود زود

تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهای ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

خواهی دید.

 

"کولین مک کارتی"


 

نوشته شده توسط سميه در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


مداد رنگی سفید

مداد رنگی ها
همه مداد رنگی ها مشغول کار بودند .... به جز مداد
سفید هیچ کسی با او کار نمی کرد ... همه به او می گفتند : " تو به هیچ دردی نمی خوری " .... یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ..... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید .... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک کوچکتر شد .... صبح تو جعبه مداد رنگی ها جای او با هیچ رنگی پر نشد .......

بر گرفته از وبلاگ  http://pat-mat.blogfa.com  

 

دلم سیاه شده، سیاه تر از هر سیاهی ، دلم دنبال یه مداد رنگی سفید می گرده ولی انگار مداد رنگیمو از وقتی گم کردم دیگه نرفتم دنبالش و اون دیگه نیست که نیست .  می رم دنبال آدمایی که دلاشون سفید سفید باشه مثه برف تا با روشنی دلاشون دلم منم روشن شه، ولی پیدا کردنشون سخته خیلیم سخت ، سخت تر از پیدا کردن مداد رنگی سفید نه چی می گم اونا خود مداد رنگیه سفیدن،اما سختیاشو بجون می خرم  ارزششو داره که برم دنبالش.

دنبال آدمایی که قلمای سفید دارن دنبال اونایی که نوشتن ،با تمام وجودشون ولی خونده نشد ،اگرم خونده شد دیگه اجازه زندگی ازشون سلب شد. دیگه خودشونم مثه اون خط سفید تو کاغذ سفید گم شدن . هیچ کی نخواست و نتونست حتی نیم نگاهی بهشون بندازه یا اینکه نذاشتن که دیده بشه نذاشتن که یه ذره از زلالیشون به ما هم برسه . خط سفیدشون تو سیاهیا گم شد .

دنبال نقطه های سفیدی می گردم که تو دلم هست می گردم تا پررنگش کنم ممکنه مگه نه!؟ باید ممکن باشه چرا که این من بودم که می گفتم غیر ممکن غیر ممکنه.

 

 


 

نوشته شده توسط سميه در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت