تبليغاتX
زندگي

کیمیا گرکتابی را که یکی از مسافران کاروان آورده بود، به دست گرفت. جلد نداشت ، اما توانست نویسنده اش را پیدا کند: اسکاروایلد. همچنان که کتاب را ورق می زد،به داستانی درباره "نرگس" برخورد.

کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست، جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند . چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد وغرق شد. در جایی که به آب افتاده بود ، گلی رویید "نرگس" نامیدندش.

اما اسکاروایلد داستان را چنین به پایان نمی برد.

می گفت وقتی نرگس مرد ، اوریادها – الهه های جنگل – به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین ، به کوزه ای سرشار از اشکهای شور استحاله یافته بود. اوریاردها پرسیدند:«چرا می گریی؟»

دریاچه گفت :« برای نرگس می گریم » .

اوریادها گفتند:« آه ، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی …» و ادامه دادند:« هر چه بود ، با آنکههمه ی ما همواره در جنگل در پیش می شتافتیم ، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی ».

دریاچه پرسید:«مگر نرگس زیبا بود؟»

اوریادها ، شگفت زده پاسخ دادند:«کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هر چه بود ، هر روز در کنار تو می نشست».

دریاچه لختی ساکت ماند . سرانجام گفت :

من برای نرگس می گریم ،اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم .

برای نرگس می گریم،چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش،بازتاب زیبایی خودم را ببینم ».

کیمیاگر گفت : «چه داستان زیبایی ».


 

نوشته شده توسط سميه در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


نامه های خط خطی

 

    همه ی ما راحت حرف می زنیم؛ ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است. اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها، رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی، به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای.

 

    این روز ها آدم ها سرشان شلوغ است. بعضی ها حوصله ی خدا را  ندارند، حال او را نمی پرسند، برایش نامه نمی نویسند؛ اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس. تو چیزی برایش بنویس، ساعتهایت را با او قسمت کن؛ ثانیه هایت را هم.

دیگر چه بگویم... که تویی و کلمه و خداوند.

پس برایش بنویس... بنویس... هر چه که باشد...

 "عرفان نظر آهاری"


 

نوشته شده توسط سميه در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 20:46 موضوع نیایش | لینک ثابت


 

من نمی دانم

 و همین درد سخت مرا می آزارد

که چرا این انسان

این دانا ، این پیغمبر

در تکاپوهایش

چیزی از معجزه ی آنسوتر !

ره نبرده ست به اعجاز محبت ؟

چه دلیل دارد ؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است !؟

و نمی داند در یک لبخند

چه شگفتی هایی پنهان است

من بر آنم که در این دنیا "خوب بودن " به خدا سهل ترین کار است

و همین درد مرا سخت می آزارد.

فریدون مشیری


 

نوشته شده توسط سميه در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 14:42 موضوع | لینک ثابت