تبليغاتX
زندگي

بهار

زندگی باری دیگر سلام می گوید صدایش را می شنوم از همه جا به گوش می رسد . چکاوک ها می خوانند و سبزه ها سرود زندگی را به تصویر می کشند من نیز سلام می گویم ، من نیز هم صدا با چکاوک ها می خوانم ، می خوانم که به نام زندگی ، زندگی باید کرد. من نیز زندگی می شوم.

یک سال از عمرم گذشت، امسال نیز می گذرد اما می خواهم که مسیرش از کنار بهترین گلها باشد می خواهم که عطرش ، گرگ ها را نیز آرام گرداند.

می خواهم سفره ی دلم همچون خاک با سخاوت باشد و قلبم را به غنچه ای از گل سرخ مبدل گرداند. می خواهم که چشمانم محبت را از هیچ کس دریغ نکند و معنای حرفها را از نگاه ها بخواند.و لبانم زمزمه گر صلح و دوستی باشد. فریادم جز حق نباشد و گوشم جز حق چیزی نشنود . دستانم هر چند خالیست اما بداند که محبت خرجی ندارد. پاهایم نباید گلی و حتی گِلی را له کند. باید یاد بگیرم که به کدامین راه قدم بگذارم . یاد بگیرم که دلم کوچکتر از آن است که کینه ای کسی را در خود بگیرد . سعی ام بر این است که لبخندم همیشگی شود و لبانی را بخنداند.

تک تک سلول هایم بودنم را به فریاد می کشد و من کوتاه ترین لحظه هایم را به بیاد ماندنی ترین لحظه ها مبدل خواهم کرد.

سالی پر از شادی و خوشی برای همه ی انسان ها آرزومندم . باشد که امروز را بی دلیل بهاری باشیم.

474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif


 

نوشته شده توسط سميه در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت


تولد آزادی

 

                           

 

قصه گو قصه خواهد گفت، این بار قصه ی تو را می گوید، از قلمت می گوید از قلمی که صدای بی صدایش از هر صدایی رساتر بود. قصه گو سکوت کرده چرا که زبانش از گفتن حرف های سکوتت عاجز است. قصه گو می بارد در روزی آفتابی همچون ابری زمستانی . روز است و هوا تاریک، لنگ ظهر است و تاریکی در اوج.

قصه گو می گوید از هر چه که چار چوب ذهنش یاریش کند، صدایش می لرزد، سردش شده اما از چه؟و برای چه؟ به خاطر توست؟!!! نه!! به خاطر خودش!!! خودش را می بیند که در قفس به اندازه ی قفس پرنده ای کوچک حبس است خودش را می بیند که چرا به اندازه ی همان پرنده هم پر نمی زند ثابت در حالش نشسته و فقط به این فکر می کند که کسی غذایش را بیاورد و چقدر اسف بار است. به تو حسودیش شده به آزادی تو به آزادیی که در پشت میله ها داری، و خودش را در این طرف میله ها می بیند اما زندانی ، زندانی .............

دیگر چیزی نمی گوید او در کنج ذهنش به نقطه ی کوچک برخورده است، او به نقطه ای رسیده است که آزادی را هنوز از یاد نبرده است. پرهایش را باز کرده است و چیزی نمی گوید چرا که در ذهنش قصه ی خود را برای اولین بار زمزمه می کند و برای تولد آزادیش جشن می گیرد.

2/11/86

 ***انسان یعنی آزادی

احساس اسارت ، خود، آیه ی آزادی است

 و رنج بردن از اسارت ، نشانه ی تولد آزادی «دکتر شریعتی»***

 


 

نوشته شده توسط سميه در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت