تبليغاتX
زندگي

انسان و ارزشهایش

انسان و ارزشهایش

مجموعه ی آواز ها ، قیل و قال ها ، دعوت ها ، کشش ها ، هوس ها ، که روزمره خودمان را تکه تکه ، قربانی خودمان می کند، و قربانی برداشت ها ، لذت ها ، دشمنی ها ، کینه ها ، حسرت های روزمره ی تکه تکه و قطعه قطعه ، و همه رو به زمین و کوچک کننده و حقیر کننده ی آدمی ، که آدمی را به شکل کارکتر حیوانی چون موش ، خوک ، یا گرگ در می آورد، بدان سبب است که آدم متوجه «آقایی» خود ، سروری خود ، عزت خود، و خدایی بودن خود ، و نمایندگی خدا در زمین داشتن خود ، نیست!

متوجه امکانات و ارزش هایی که در اختیارش هست – که فقط و فقط به او ، به چنین موجودی داده شده – نیست ، به سادگی خودش را خرج می کند، به سادگی خودش را به ذلت می رساند، به سادگی خودش را فدای دیگری می کند ، به سادگی به شکل برده ی دیگری تملق می گوید ! او اصلا متوجه هم نیست که با چند کلمه در ستایش دروغین نسبت به دیگری که به او ایمان راستین ندارد ، همه ی انسان بودنش را فدای چند کلمه کرده ! که در برابرش چه چیز به دست بیاورد؟ هر چه بدست آورد باز ضرر کرده ! برای این آدم اگر آدم دیگری بکشد ، آدم می ماند ، هر چند قاتل ! لیکن آدمی که در مقابل آدم دیگر خم می شود ، یا تملق می گوید ، دیگر آدم نیست ! اما این متوجه نیست ؛ کشتن را ، دزدیدن را ، بد می داند ، اما تملق گفتن را بد نمی داند ! به خاطر این که در این تملق ، در این بردگی نسبت به دیگری ، در خضوع و تقلید نسبت به دیگری ، چیزهایی را از دست می دهد که متوجه «قیمت» آن نیست!

دکتر علی شریعتی

 


 

نوشته شده توسط سميه در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 11:16 موضوع همانی که هستی باش | لینک ثابت


آرمان ها

 

                                   

 

در قلب هر انسانی آرمانی است

بسته به قلب ها

گاه به بزرگی دنیای پیش رو

وگاه به اندازه ی دنیای کنونی

برای رسیدن به آرمانی بزرگ

و حتی برای داشتن آرمانی بزرگ

چقدر جنگیده ای؟

چقدر به خود اندیشیده ای؟

خود را یافته ای ؟

می توانی از خود رها شوی؟

می توانی به خود فراموشی برسی؟

وچندین سوال دیگر

سخت است یافتن و فراموش کردن

سخت است رسیدن

ولی بدان که

رسیدن ممکن است

وغیر ممکن غیر ممکن است.

 

برای از خود رها شدن و برای فراموشی خود برای نیست شدن

و حتی برای داشتن آرمانی بزرگ به خود شناسی نیاز دارم

، ولی مانده ام چگونه باید به خود شناسی رسید؟؟ ؟

 


 

نوشته شده توسط سميه در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 6:8 موضوع همانی که هستی باش | لینک ثابت


کودکی

کودکی، دوستان،بازی، باغ، صمیمیت و آرزو چه واژه های قشنگی بودن، اینجوری بگم من بچگیام تو ی یه روستا به بزرگی دلامون و توی یه باغ به اندازه نگامون با بچه ها که پر از اعتماد و سرشار از صمیمیت بودند چه روزایی داشتیم ، چه بازی های قشنگی (آی ترک ، پینوکیوو...) داشتیم چه رویاهای قشنگی داشتیم و چه صمیمیتی . اون روزا وقتی خورشید خانوم از خونش می زد بیرون ما هم توخونه بند نبودیم ما هم پی بازی بودیم و چه زندگی قشنگی داشتیم.

الان که دورم از همه چی ، وای که چقد دلم برا اون صمیمیتا برا اون بازیا  و برای کودکیام لگ زده ، آخ که چه روزگاری بود. وقتی خورشید خانوم دهمین دورشم زد دستمو گرفت از اون جا منو آورد به شهر ، هیچ وقت تو ذهن کوچیکم باورم نمی شد که یه روز ما هم بخواییم بیاییم شهر.

روزا می گذشت و من بزرگ و بزرگتر می شدم ،دیگه روستا اون جایی نبود که من می شناختمش آخه آدماش کلی عوض شده بودند دیگه نمی تونستم صمیمیتی حس کنم دیگه دلم برا رفتن به روستا نمی تپید دیگه دوستامم اونایی نبودند که بودند و حتی خودمم ،خودم نیستم.

دیگه دل کوچیکم دوست نداره بزرگ بشه دلمن یه آرزوی بزرگ داره و اونم اینه که

" آدما وقتی بزرگ می شن بازم همون کوچیکیاشون باشن ".

 


 

نوشته شده توسط سميه در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 12:15 موضوع همانی که هستی باش | لینک ثابت


آنچه هست...

نیاز های بلند ما را همواره بی تاب می دارند و آنچه هست پست است، عشق های مقدس در جان ما شعله می کشند و آنچه هست آلوده است، زیبایی ها ما را مدام در حسرت خویش می گدازند و آنچه هست زشت است، آنچه هست خوب نیست، پاک نیست، منزه نیست، جاوید نیست، صمیمیت ندارد، عظمت ندارد.

هر چه هست برای مصلحتی است، هر که هست به خاطر منفعتی است. هیچ چیز به «خودش» نمی ارزد، هیچ کس«خودش» چیزی نیست، همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند.

                                                                      دکتر شریعتی 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سميه در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 12:52 موضوع همانی که هستی باش | لینک ثابت