زندگی باری دیگر سلام می گوید صدایش را می شنوم از همه جا به گوش می رسد . چکاوک ها می خوانند و سبزه ها سرود زندگی را به تصویر می کشند من نیز سلام می گویم ، من نیز هم صدا با چکاوک ها می خوانم ، می خوانم که به نام زندگی ، زندگی باید کرد. من نیز زندگی می شوم.

یک سال از عمرم گذشت، امسال نیز می گذرد اما می خواهم که مسیرش از کنار بهترین گلها باشد می خواهم که عطرش ، گرگ ها را نیز آرام گرداند.

می خواهم سفره ی دلم همچون خاک با سخاوت باشد و قلبم را به غنچه ای از گل سرخ مبدل گرداند. می خواهم که چشمانم محبت را از هیچ کس دریغ نکند و معنای حرفها را از نگاه ها بخواند.و لبانم زمزمه گر صلح و دوستی باشد. فریادم جز حق نباشد و گوشم جز حق چیزی نشنود . دستانم هر چند خالیست اما بداند که محبت خرجی ندارد. پاهایم نباید گلی و حتی گِلی را له کند. باید یاد بگیرم که به کدامین راه قدم بگذارم . یاد بگیرم که دلم کوچکتر از آن است که کینه ای کسی را در خود بگیرد . سعی ام بر این است که لبخندم همیشگی شود و لبانی را بخنداند.

تک تک سلول هایم بودنم را به فریاد می کشد و من کوتاه ترین لحظه هایم را به بیاد ماندنی ترین لحظه ها مبدل خواهم کرد.

سالی پر از شادی و خوشی برای همه ی انسان ها آرزومندم . باشد که امروز را بی دلیل بهاری باشیم.

474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif


 

نوشته شده توسط سميه در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت