سلام دوستان گلم

امروز در باره ی این دوشنبه براتون مینویسم از اتفاقی که افتاد. می دونم که خیلی تاسف باره ولی باید بنویسم.

امروز دوشنبه است ساعت 6:5 صدای زنگ رو شنیدم ولی طبق معمول خفه اش کردمو خوابیدم یک ربع بعدش خودم بیدار شدم آخه کارورزی داشتم وباید آماده می شدم که برم مدرسه.

تو راه با دوستان می نالیدیم که آخه چرا باید بریم کارورزی اینهمه تدریس معلمارو دیدیم بابا خفه شدیم دیگه بسه مونه تا خودمون نریم سر کلاسا که فایده ای نداره . با خودمون گفتیم اشکالی نداره آخرین جلسه است امروزم که بریم دیگه تمومه تازه قرار نیست که همه ی ساعتو اونجا باشیم زنگ دومشون که خورد بر می گردیم.(بازم دودره بازی)

رسیدیم مدرسه .زنگشون خورده بود منو یکی از دوستام کلاس سوم رفتیم و اونجا از سر بیکاری جبر می خوندیم بچه ها شلوغی می کردن معلمشون احتمال داشت که سر جلسه امتحان پایانی نباشه و دانش آموزا هم که اصرار داشتن که خانم بیایین اگه نیایین ما چی کار کنیم و از این حرفا.......... ما سرگرم حل کردن یه مسئله جبر بودیم ،در این حین یکی از بچه ها برگشتو گفت وای چقد درس اینا سخته و ما چه درسای آسونی می خونیم.

با معلم سر اومدنش هنوزم بحث بود . معلم نصیحتشون می کرد که:بچه ها درس بخونید 2 هفته بیشتر نمونده و باید این 2 هفته حسابی بخونید و .......... . یکی از بچه به دوستاش می گفت که :من که می خوام ریاضی بیفتم ، بچه ها دعواش کردن که :مگه دیونه ای و.... . دختره می دونید چه جوابی داد ، یه دختر سوم راهنمایی که نمی دونست زندگی واقعا چیه می گفت که: اگه درسام قبول نشم منو شوهر می دن و درس چیه و از این حرفا ، به حالشون تاسف خوردم به فکراشون ، ما تو اون دوره به چی فکر می کردیم اینا به چی؟!!!!!!!!

خانم کاشانی(معلمشون) اومد و از ما خواست که برگه تصحیح کنیم ما هم که چاره ای نداشتیم قبول کردیم. زنگ تفریحم با همون برگه ها سرگرم بودیم.و چه نمره هایم که نگرفته بودن . همه 5،3،6، 16و... .

زنگ کلاس که خورد همه ی معلما رفتن سر کلاساشون.ما تو دفتر نشسته بودیم که مدیر با یکی از دانش آموزان وارد شد . به معاون گفت که: این دانش آموز هم مثه دانش آموزان دیروزی!!! روی دستش با چاقو اسم دوست پسرشو هک کرده ، اینو که گفت من یه جوری شدم خیلی خیلی ناراحت شدم و وحشتناک حالم بهم خورد . مدیر گفت که چون دیروزی ها بخشیده شدن مجبوریم اینم ببخشیم!!!!!!! و چون کار داشت رفت. دانش آموز مانده بود و معاون . معاون اعصابش خورد بود و حقم داشت . دانش آموزو نصیحت کرد و خطرات کارشونو گوش زد کرد. از دانش آموز پرسید که کی این کارو براتون می کنه و اون گفت که: یکی از بچه های مدرسه پول می گیره و برا بچه ها این کارو می کنه اونم با یه تیغ یا چاقو فقط یکی برای همه . فک کنید چه دردی داره و چه بیماریهای هم که ممکنه بگیرن . واقعا این آدما تو ذهنشون به چی فکر می کنن؟؟؟ واقعا چرا این کارارو می کنن؟؟ من و دوستام باورمون نمی شد و حتی تو ذهنمونم نیومده بود که دانش آموزای راهنمایی این کارارو بکنن آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوست  داشتم پاشم و یک کشیده ی محکم بخوابونم تو گوش دختره.

این یک مورد بود و چند لحظه ی بعد یکی بدتر از این مورد اومد تو دفتر. دختره بی فکر و.... نه تنها اسم دوست پسرشو رو دستش نوشته بود بلکه چون شنیده بود دستا رو قراره نگاه کنن با سیگار روی زخمشو سوزانده بود فک کنید با سیگار وای!!!!!!!!! فکرشم دردناکه . بعد روی اونو غلط گیر زده بود که مثلا مشخص نشه.

معاون می گفت که تو رو باید به اداره معرفی کنیم تا به مشاور معرفی بشی واقعا این دانش آموزان احتیاج به یک مشاوره تخصصی داشتن.

دختره با کمال پر رویی می گفت که:این کارو نکنید ،آخه این مورد که ماله امسال نیست و........

من انگار خودم نبودم و نمی تونستم این واقعیتارو قبول کنم و فقط می تونم بگم که فقط تاسف خوردم و تاسف خوردم............

دوره ی ما هر چی بود با تمام بدیاش بهترین بود.

اتفاقای دیگریم افتاد که حس نوشتنش نیست شاید یه روزی نوشتم.


 

نوشته شده توسط سميه در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت